عقل نهیبم زند که عشق بلا بود
باز مپیما رهی که آنهمه رفتی
باز مپیما که راه رفته خطا بود
گاه ز خود پرسم آنچه بود کجا رفت
آنهمه شبهای پر امید خدا کو؟
شهد لبش کو؟ حرارت نفسش کو؟
آن غم شیرین که می فریفت مرا کو؟
مهم نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم
عقل نهیبم زند که عشق بلا بود
باز مپیما رهی که آنهمه رفتی
باز مپیما که راه رفته خطا بود
گاه ز خود پرسم آنچه بود کجا رفت
آنهمه شبهای پر امید خدا کو؟
شهد لبش کو؟ حرارت نفسش کو؟
آن غم شیرین که می فریفت مرا کو؟
دل هزار پاره را خیال آنکه آسمان هنوز پر از ستاره است
چاره است...
برای یه عزیز از دست رفته که مرگش بسیار درد آور بود....
آدما تو این دوره زمونه خیلی زود ناراحت میشن خیلی راحت افسردگی میگیرن خیلی راحت دلشون شکسته میشه ولی به سختی شاد میشن به سختی با لبخند به همه مسایل زندگی نیگا میکنن و به سختی به دوستیهاشون دل می بندن. به نظر من ارزش یه ساعت و حتی یه ثانیه خوش بودن بیشتر از هزار ساعت غم باد گرفتنه. میدونین به این تنیجه رسیدم خیلی از آدما عاشقه اینن که تریپ افسردگی بزنن بق کنن و یه گوشه بشینن تا توجه دیگران رو به خودشون جلب کنن یا تریپ فلسفی بزنن و برن تو هپروت که آره تمام مغزشون الان درگیر مسئله پیچیده و بغرنجیه... آخه واسه چی؟؟؟ این روزا یاد گرفتم به همه چی بخندم حتا به عیبهام به قیافم به همه چی بخندم همه چیو خوب ببینم سعی میکنم لحظه های شاد رو خودم برا خودم بسازم نه اینکه منتظر باشم دیگران برام لحظات دل انگیز رو خلق کنن. اصلا چرا من خالق لحظات شاد برای دیگران نباشم... آره فکر خوبیه از این به بعد میشم یه رسول که این رسالت به گردنشه روزی یه بار یه آدم رو بخندونه و لحظاتی خوش رو براش بسازه حتی واسه چند ثانیه...
نمیدونم هر کس زندگیش رو چطور گرم میکنه یعنی اصلا و یا اصولا فلسفه گرم شدن زندگیه آدما به چیه؟؟؟
به گرمای وجود خودشون؟ عشقشون؟ خانوادشون؟
اصلاو یا اصولا منبع این گرمایش از کجاست؟ از خورشید،از بخاری؟ از منقل؟ از شمع؟ از چی؟
اصلا برا چی باید گرم شد؟ واسه این که سرما بده؟ واسه این که دمای بدنمون تنظیم بشه؟ واسه اینکه سرما خوردگی از هر مرضه دیگه ای بدتره؟
اصلا این گرما خودش چیه؟ گر ما؟ گر ما چه؟ مایی که گر گرفتیم؟ یا گری که ما را گرفته؟
جواب حل همه این مسایل نیاز به بررسی موشکافانه ای داره که از عهده من خارجه...
انگار دارم توی یه حباب زندگی میکنم که هر لحظه ممکنه بترکه.نمیدونم خودم شبیه حباب شدم، زندگیم شبیه به حبابه یا قلبم شده یه حباب،ولی این حباب بدجوری منو احاطه کرده. فکرمو روحمو جسممو. احساس ترکیدن تو هر ثانیه حسیه که نمیشه توصیفش کرد.سخته...
دوران عاشقی به سر رسیده، عاشقانه های جشمیدو جمک، مشی ومشیانه، وامق و عذرا و همین لیلی و مجنونه خودمون که همه میشناسیمشون... عاشق که میشی همه چی به چشت زیباست همه غرولندهای مامان بابا واسه قبض تلفن خونه، موبایلت، پچ پچه های شبانه ات با موبایل دزدی مامانو بابا زیر پتو، همه چی زیباست تا وقتی که دلت شکسته میشه و دیگه یاری نداری. تازه یادت میفته اه صندلی های پارک که ساعتها با یارت روش می نشستی چه سفته، سقفه اتاقت داره چیکه میکنه، شبا که بابات میخوابه تو خواب خروپف میکنه...
تازه یادت میاد که ای وای دیگه قلبت وقتی گوشیت زنگ می زنه تند تند نمی تپه، دیگه هر روز دوش نمیگیری آخه یاری نیست که بخوای جلوش از تمیزی برق بزنی، ادکلنت هم که تموم شده...
تازه یادت میاد ای وای اون روز که از هم جدا شدین اون صدایی که شنیدی و ندونستی منشاش ار کجاست روحه لا مصبت بوده که درهم شکسته، تازه میدونی که دلتو هیچ چینی بند زنی نمیتونه سر وسامون بده، تازه میدونی اون تارهای موی سفیدت که اول جوونیت توی موهات دارن برق میزنن واسه چیه...
تازه یادت میاد که تو شبای بیقراریت دیگه گوشی نیست که بشنوه، شونه ای نیست که امن باشه، دستی نیست که نوازشت کنه، صدایی نیست که آرومت کنه، بگه: من اینجام کنارت دیگه چی میخوای؟ چرا بیقراری؟
عاشقانه هات تو نطفه خفه خون میگیرن. واسه کی بگی؟ اصلا چرا بگی؟ کیه که بشنوه؟ کیه که وقتی میشنوه برق عشقتو تو چشاش ببینی...
پس میگی همون بهتر که من خفه شم، همون بهتر که دیوار اتاقم تا ابد بهم زل بزنه و هیچ حرف تازه ای برام نداشته باشه، همون بهتر که مامان بابام بگن مشاعرم رو از دست دادم...
وقتی تو نیستی بذار عشق هم خفه خون بگیره، بذار لیلی هم به مجنون نرسه، بذار فرهاد هم انقد کوه بکنه تا جونش در آد...
چه بسیارند ناگفته هایی که دیگر مجالی برای گفتن آنها نیست و چه بسیارند قلبهایی که ناسروده خاکستر می شوند...
به نام او که یادش دردهای بی کسی ام را هم دوا کرد!
مهربان بابا! ای سرکشیده از صدف سالهای پیش. ای رفته به سرزمین رویاها، ای تعبیرِ شیرینِ خوابها. آن روزها تو بودی، آفتاب بود، عشق بود و آشیانه ای که بوی پدر می داد. در آن غروب که از هم جدا شدیم ، شب را شناختم و به پابوس دردِ تلخ بی پدری رفتم. و اینک پدرم! در این تنهایی به تو می اندیشم. به نگاهت که جولانگاهِ احساس خوبِ با تو بودن بود، به صدایت که می گفتی بیا تا ببینمت، به رگهای آبی دستانت که جاده های مهربانی بودند، به لبخندی که تفسیر صداقت بود. برایت می نویسم و از دلتنگی ام می نالم. میخواهم بگویم به وسعت وسیع کلمه خسته ام، از اینکه نمی دانم از چه و از که سراغت را بگیرم به تنگ آمده ام، بگو نشانی ات را از چه بگیرم؟ از ریشه ها؟ از خاکها؟ از زمین یا آبها؟
پدرم: هر کجایی و به هر جا که بروی دل من هم با توست. مرگ درباره تو لفظِ بی معنایی است. تو همیشه هستی، همه جا ریشه عشقت پیداست.
بابا ابراهیم گلم گرچه که توی اوج بچگی و زمانی که بیشتر از هرکسی بهت احتیاج داشتم رفتی ولی بهت افتخار میکنم که توی هفته خودت یعنی هفته معلم با افتخار تمام چشماتو بستی و این دنیا رو ترک کردی. هنوز کادوهای باز نکرده ای که دانش آموزات برات اورده بودن رو یادمه. هنوز اون تابلوی کوچیک رو که روش نوشته بود معلم شمع فروزان زندگی رو یادمه. هنوز یادمه که با یه بغل کادو اومدی تو خونه و منو مامان از راه نرسیده تمام کادوهاتو وا کردیم. هنوز شبِ آخری که با هم رفتیم شکار رو یادمه. دلم برات تنگ شده بابای خوبم. اگه بودی من 19 سال تنهایی نمی کشیدم. اگه بودی هنوز مثه اون موقع ها بهت تکیه می دادمو وتمام گوشتای توی غذاتو می خوردم. اگه بودی هنوزم خودم لوس میکردم به هر بهانه ای میومدم شبا پیشت میخوابیدم. چرا اینقدر زود ولم کردی؟ چرا همه اینقدر خاطره ازت دارن و من فقط به اندازه 5سال...
14 اردیبهشت سالگرد بابایی مهربون معلمی دلسوز و مردی پر تلاش رو به خودم تسلیت میگم...
به سال یک هزار وسیصد و هفتاد شد پایان
به ماهِ اردی و پایانِ کار و نامِ ابراهیم
خیال روی تو تنها مرا بس است
آوارگی در خیابانهای پر ازدحام ذهن من
برای دیدن دوباره ات عالمی دارد...
تا حالا شده دوستی، رفیقی، آشنایی، همسایه ای، همکاری ویا... داشته باشین که باهاتون خیلی خوب رفتار کنه و شما هم همون رفتار رو باهاش داشته باشین ولی عمیقا و قلبا از اون آدم متنفر باشین؟؟؟ میدونین من آدمی نیستم که از کسی کینه و ناراحتی به دل بگیرم و اگر گاها کسی بهم بدی بکنه سعی میکنم سریع فراموش کنم و ببخشم ولی بعضی اوقات افرادی هستن که در اثر گذشتِ زمان، تو هی ازشون بدی میبینی، هی چشاتو میبندی و میگذری ولی به جایی میرسی که حس میکنی نه دیگه... داری با این کارات به شعور خودت توهین میکنی. میذاری طرف هر کاری که دلش میخواد باهات بکنه و هر حرفی میزنه به روی خودت نمیاری و اون هی پرروتر میشه و به خوذش اجازه میده هرجوری که میخواد باهات حرف بزنه... این خیلی آدمو میسوزونه که آدما از صبوری و مودب بودنت سواستفاده کنن. نه اینجوری نمیشه زندگی کرد. در حال حاضر احساس میکنم وجودم پر از کینه و نفرت نسبت به کسی شده که یه زمانی خیلی دوستش داشتم و نمی دونم چطور باید با خودم کنار بیام که یه بار دیگه ببخشمش. نمیتونم هر وقت میبینمش بهش لبخندهای تصنعی بزنم و یه جوری رفتار کنم که احساس خوبی بهش دارم. این کارِ خیلی سختیه و از توان من خارجه نمیدونم فاصله گرفتن از اون آدم راه حل مسئله است یا همینطور با همین رفتار به این روند ادامه دادن. آخه میدونم که اگه یه بار دیگه پیش وجدان خودم اونو ببخشم و بگم ولش کن بابا اون نمیفهمه چی داره میگه! یا چه رفتاری میکنه!یه روزی همین وجدانه عزیزم جلو روم درمیاد میگه خاک برسرت بنفشه بازم بخشیدیش بازم اجازه دادی یه بار دیگه بهت توهین بشه؟ نمیدونم باید چیکار کنم که این زخم التیام پیدا کنه و اجازه ندم جراحاتش روی روابطم با دیگران هم تاثیر بذاره. میدونم که اون آدم هیچ وقت امکان نداره روزی روزگاری گذرش به این ورا بخوره و این نوشته ها رو بخونه و بدونه که با قلب و روح من چیکار کرده ولی امیدوارم یه روزی این شهامت رو داشته باشم که بهش بگم این رفتارش چه تاثیرات بدی روی اطرافیانش گذاشنه، میذاره و خواهد گذاشت....